دنباله ی اين خط را بگير و بيا-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اينجا
بس کن این آوارگی را
سرنوشت
منتظر گردن توست
آقای روز فروش!
نگاه کنيد...حتمن اشتباهی شده
اين روز ها که به من فروخته ايد
همه شنبه اند
...دلم پر از کبوترهای زندانی ست
خيالم از بی پروازی
خواب
تو ميتوانی هرشب
دو ساعت بعد از نيمه شب
پا از رويای من بيرون بگذاری
تا درکنار هم باشيم
...
صدايم را می شنوی؟
(۹/۶/۸۳)
جای خالی تابستان
از پنجره ی طبقه ی همکف به درخت ِ گل توری نگاه می کنم. هر سال از پنجره ی طبقه ی سوم همین ساختمان نگاهش می کردم.
پارسال پاییز که برگ هایش رنگ به رنگ شده بود، از پنجره ی طبقه ی سوم ازش عکس گرفتم. توی کادر عکسم این درخت هست و کنجی از استخر و تاک که پیچیده به نرده های بالکن و درخت خرمالوی پر میوه.
بعد تر که زمستان شد، آنروز که برف سنگینی باریده بود هم از همان پنجره به شاخه های نازک ش که پر از برف شده بود نگاه کرده بودم و قبل از اینکه دخترک بپرد و روی برف های بالکن پایینی جای پا بماند همان کادر عکس قبلی را سفید از برف زمستان گرفته بودم. بعد این دو تا عکس را گذاشته بودم بالا و پایین همدیگر و چه قدر کیف کرده بودم. با خودم نشسته بودم منتظر جوانه های بهار. و جوانه های بهار هم بالاخره از راه رسیده بودند. در کادر ِ بهار، همه جا سبز است. هم درخت گل توری هم تاک و هم جوانه های کوچک برگ های درخت خرمالو. در دلم قند آب شده بود برای کادر مشابه تابستانه. اواخر مرداد اوایل شهریور وقتش میرسید. گل های توری بنفش و نازش باز می شد و چهار فصل حیاتم یادگار می ماند... حالا ششم شهریور است. درخت پر از گل های توری است. از طبقه ی بالا صدای پتک می آید. روی استخر را دفتر کارگاهی ساخته اند.درخت خرمالو پشت اتاقک نگهبان ِ ساختمان گم شده. تاک از ریشه در آمده و نرده های بالکن به آهن فروش فروخته شده.
مانده ام که
چه جان سخت است
آدمی
در اين هوا
...
هيچ ماهی در آب آلوده زنده نمی مانَد
قابليت انعطاف پذيری
تا شو توی يک چمدان
يا به درازای جوی آب
دراز شو
نفس ات را - مثل يک بادکنک ِ پراز گاز سبک -
در سينه ات حبس کن
که اگر لازم شد
تا ابرها بالا بروی
...
اين قابليت است که تو را
از يک تکه سنگ
متمايز می سازد
چه ساکت است اينجا
-دلم راه را گم کرده انگار-
و کسی نيست
که سرم را از پنجره ی ماشين بيرون کنم
و از و بپرسم :
- ببخشيد...
زندگی کدام طرف است؟
با کمال تعجب کاغذی را پيدا کرده ام با چند نوشته به خط خودم که هيچ به يادشان نمی آورم. تاريخ ندارد و نميدانم چرا و به چه بهانه ای نوشته امشان. اينجا می نويسم که کاغذ را بياندازم دور. بعد فرصت کنم کمی فکر کنم
۱
بی خانمانی ام را
به رخم نکشيد
زير سايه ی برگی بوده ام
۲
زير خروار ها حرف
آه
ديروز
زنده بودم
۳
از پشت ميز تحرير
تو را نگاه ميکنم
چه کوچک هستی
نقش سايه ی خودم
۴
جای تازه و امنی برای قلبم پيدا کرده ام:
زير ميز
توی کشو
از عمق اقيانوس خودم
کمی بالاتر
بالاتر
...
اين وقت
مال من است
انگشت ات را
از روی اش
بردار
می آيی...
کمی نزديک تر
اما نه آنچنان
که بتوانم
از پشت پلک های بسته ام ببينمت.
اينجا
بغضی
توی گلويم
-درست مثل خودم-
: وسط خانه
دست به کمر
بلاتکليف...
برگشته ام به محله ی کودکی ها
...
تکه ای از خانه ی خودم را
با قيچی بريده ام
با چسب چسبانده ام
روی گوشه ای از خانه ی پدرم
...
مراقب دست های چسبی ام باشيد!
پيشکش به خاطره ای در ذهن هيوا
زخم ها هميشه تازه می مانند
عمر ها هميشه ميگذرند
و حرف ها به سان دشنه هايی
هميشه
در قلب ها جاری اند...
-بی که خونی بريزند-
...
مرد
اما
چون فريادی بر نيامده
از شکاف گلوگاه شب
چکيد
ساعاتی را
از کودکی
برای خودم
نگه داشته ام
...
ساعات
طولانی
تماشای گنجشک ها را
در بعد از ظهر های
تابستان
بر ايوان خانه ی متروک
تاک
خوان گسترده ايست
گنجشگکان را
درخت
عريان است
ديگر زير آن
صدای تو نمی پيچد
چه
اين کلبه چه است
وقتی نفس های تو
در آن نمی وزد؟....
و تو
....
چه هستی برای من ؟
همه ی آنچه که بايد باشي
نه اندکی کم تر
يا بيش تر
